من نمی دونم چرا این دوستا فکر می کنن
باید بیخودی به فکر رو حیه من باشند
یه اکیپ راه انداختن میریم یزد شب کویر و از نزدیک ببینیم
از اون جا کدوم جهنم دره ای میریم نمی دونم
اما می دونم این تصمیم بیخودی اخرش بیخودی با حال میشه
گفتم که اگه بهتون سر نزدم نگید بی مرامم
+
نوشته شده در ساعت 15:8 توسط مریم
|

بیخودی دلگیرم دلم می خواد بمیرم
بیخودی از همه بدم میاد بد غذا شدم
بیخودی افسردم مریضم بیخودی دارم وقت شمارو می گیرم
بیخودی دارم میام تو نت پست می ذارم
اخرم نفهمیدم چرا بیخودی اینا رو نوشتم
خدا هیچکس رو بدرد بیخودی بودن دچار نکنه
پ.ن: اما شما هیچ وقت بیخودی فکر نکنید که بیخودی دارید
اینا رو می خونید شاید مرهمی شد به بیخودی هام
+
نوشته شده در ساعت 23:3 توسط مریم
|

به دعوت دوستم بدون هیچ مخاطب خاصی
دوست دارم دوست ندارم
مطالعه رنگ بنفش
مخصوصا رمان پیاده روی
باقالی پلو با گوشت ماکارانی و میگو
شمال و کیش غرب کشور
گل تلفن
کاکائو قهوه دروغ
هر کسی دوست داره دعوته
+
نوشته شده در ساعت 23:23 توسط مریم
|

بودم نبودی
بودم نبودی
باشد که باشی و من نباشم
+
نوشته شده در ساعت 19:20 توسط مریم
|

میخواهم بی توبودن را معنا کنم
سکوت
ارامش
خنده
یعنی هر چه باشد الا تو......
+
نوشته شده در ساعت 23:11 توسط مریم
|

می خزم
پوست می اندازم
شاید سر از پیله در بیاورم و دیگر نباشد تمام انچه که بود
انها که دوست دارم
سطر به سطر نا کجا اباد تن خواب زده ام
به دعوت دوستم همه دوست داشتنی هام رو گفتم
+
نوشته شده در ساعت 21:51 توسط مریم
|

مرگ در می زند
مهمان دعوت کردم تمام کسانی که دوسشون دارم
با انواع غذاهای رنگارنگ و یک خدا حافظی فراموش نشدنی
برای اخرین خاطره خوش از من
همه رفتند توی اتاقم در را می بندم و می نشینم
و تا صبح با خدا حرف می زنم
اخرین صحبتها با اشکهایی که هر قطره نشان از یک ارزوست
و اخرین شب از هم اغوشیم با خدا لذت می برم
و صبح اینجا را ترک کردم با تمام خاطراتش
پ.ن:این بازی بود به دعوت شیخ اجل
که اگر ۲۴ ساعت به اخر عمرم باشه چه می کنم
دعوت می کنم:همه قارچی تنهاترینم من افیون مهرداد فلانی بی جهت
+
نوشته شده در ساعت 19:47 توسط مریم
|

هیجان زده از خواب بیدار می شوم
اما دوباره می خوابم
تا دوباره نفست تن خواب زده ام را لمس کند
+
نوشته شده در ساعت 22:39 توسط مریم
|

بی تفاوت
بی تفاوتم
بی تفاوت ت ت ت ت ت بی تفاوتتتم
حالا بشین خوب نگام کن
شاید این جوری بیشتر با ما حال کردی
خدایی دیگه چاره ای ندارم جلوت
+
نوشته شده در ساعت 23:11 توسط مریم
|

این گونه است:
شروع یک غم و پایان حدیث اندوه.....
این تمام داستان زندگی است .....
پ.ن:و اینگونه به گ.....ا می رود عمر....
+
نوشته شده در ساعت 23:2 توسط مریم
|

خیلی حالم خرابه
بغض گلومو گرفته به سختی نفس می کشم
شنیدن یه چیزایی که نمی دونستم داغونم کرده
مرگ کجاست که تو اغوش بگیرمش خداااااااااااااااااااااا
+
نوشته شده در ساعت 18:40 توسط مریم
|

تنم روحم را می خراشد
دیر وقتی است بین این دو اصطکاک ایجاد شده!
صدای اصطکاک این دو نوای غم انگیزی است به نام زندگی!
+
نوشته شده در ساعت 8:45 توسط مریم
|

خدایا
بس است دیگر التماس میکنم
یا تو چشم دیدن شادیهایمان را نداری
یا شادیها به خود فروشی عادت کرده اند
و مانند زنی هرجایی هر شب در اغوش کسی بسر می برند
پ.ن:اخر شبی به گ......ا میرود و یاد می گیرد
که یکجا جا خوش کند شادی را می گویم
+
نوشته شده در ساعت 19:9 توسط مریم
|

. تو دوست داری......
" منم دوست دارم ......
. ولی من خستمه بی حوصلم کلافم
" سخت نگیر خوب میشی....
. تو چی؟....... من........
پ.ن:رسما .....شعر گفتیم خودمان تایید می کنیم.
+
نوشته شده در ساعت 15:41 توسط مریم

گویند کبوتر با کبوتر باز با باز ..
کدام باز کدام.......گنجشککی هم نمی باشد
ما به اشی مشی ان هم راضییم
+
نوشته شده در ساعت 18:23 توسط مریم
|

وقتی که نگاهت به کوه یخی می ماند
وقتی که کلامت تلخ است و گزنده
باید بتو بگویم
که خداحافظ ای رهگذر حریم دلم
دور شو از من ای بیگانه ترین....
+
نوشته شده در ساعت 18:29 توسط مریم
|

جذری از روح و جسمم گرفتم
لاشه بدبوی خاطرات تلخ به جا ماند
+
نوشته شده در ساعت 20:47 توسط مریم
|

آن دیوار...... فرو ریخت
ومن در زیر اوار آن با انبوهی از یاس و ناامیدی
در حال جان دادنم
پ.ن: این روزها به اندازه تمام عمرم قلبم در سینه تپیده
خدایا سخت بتو محتاجم
+
نوشته شده در ساعت 18:22 توسط مریم
|

می خندم
میخندم
میگویند بخند تا دنیا بروت بخنده......
پ.ن: بس است دنیا با همین خنده هایش ما را به ..... کشید
پ.ن: از بس چیز مغزم نمی فهمم باز هم می خندم بی خیال
پ.ن: اقا اصلا اگه ما نخوایم دنیا خانم به ما بخنده
به جاش یه اقا دنیا بخنده باید کیو ببینیم
+
نوشته شده در ساعت 21:50 توسط مریم
|

این روزها زندگیم
طعم گس خرمالو
را میدهد
+
نوشته شده در ساعت 11:27 توسط مریم
|

فرار می کنم ......
کسی می داند نا کجا اباد کجاست؟
ادرس لطفا!!!!!!!!!
+
نوشته شده در ساعت 20:1 توسط مریم
|

دوست دارم دوست بدارم که به پایش جان دهم
دوست دارم دوست داشته شدن را تا باز هم به پایش جان دهم
پ.ن :این هم از مخ تابدار ما عاشقی نکنیم بهتر است
+
نوشته شده در ساعت 20:57 توسط مریم
|

سطر به سطر تمام می شوم
تمام می شوم سطر به سطر
گم می شوم کوچه به کوچه
کوچه به کوچه گم می شوم
لابلای جمعیت خفه می شوم
خفه می شوم
گم می شوم
تمام می شوم
+
نوشته شده در ساعت 19:8 توسط مریم
|

خدایا
من عادت کرده ام که در پی سراب بدوم
سراب امسال زیباتر از سراب پارسال است
از تو ممنونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در ساعت 20:55 توسط مریم
|

دیروز که گذشت...
امروز را نمی دانم چگونه است !!!!!!!
فردایی هم که نباشد خیالی نیست...
از این بن بست بیش از این انتظاری نیست
+
نوشته شده در ساعت 12:57 توسط مریم
|

اسمان که هنوز همین رنگ است و زمین نیز ....
اهنگ شعرهای ماهم که هنوزتلخ است
امیدمان دادندو گفتند که سال نو در راه است همه چیز نو می شود
پ.ن: شاید هم ما چیز..مغزشده ایم نمی فهمیم
+
نوشته شده در ساعت 23:15 توسط مریم
|

روزهای برفی و بارانی تمام شدند
ومن با کابوسهای شبانه ام
منتظر شکوفه های بهاریم
+
نوشته شده در ساعت 23:18 توسط مریم
|

خیلی وقتها دلم می خواهد که عاشق باشم
و نفهمم که چه روزگاری سخت را داشته ام
دلم می خواهد که کسی را دوست بدارم
و خود را غرق در تمنایش کنم اما چه سود .......
که عشق نیز در حصار معشوقانی
زندانی است که قدرش را نمی دانند
+
نوشته شده در ساعت 21:22 توسط مریم
|

از گل الودی سرنوشتم
مبهم و تلخ
از بادهای عاشق همیشه سر گردان
و از ابرهای همیشه گریان بهاری
کوچ می کنم
به دریایی سرشار از عشق
+
نوشته شده در ساعت 23:49 توسط مریم
|

خدایا لذت هم اغوشی دیشبمان را فراموش کردی
که امروز ما را به گ.......................ا دادی
+
نوشته شده در ساعت 16:39 توسط مریم
|

|