می خزم
پوست می اندازم
شاید سر از پیله در بیاورم و دیگر نباشد تمام انچه که بود
انها که دوست دارم
سطر به سطر نا کجا اباد تن خواب زده ام
به دعوت دوستم همه دوست داشتنی هام رو گفتم
+
نوشته شده در ساعت 21:51 توسط مریم
|

مرگ در می زند
مهمان دعوت کردم تمام کسانی که دوسشون دارم
با انواع غذاهای رنگارنگ و یک خدا حافظی فراموش نشدنی
برای اخرین خاطره خوش از من
همه رفتند توی اتاقم در را می بندم و می نشینم
و تا صبح با خدا حرف می زنم
اخرین صحبتها با اشکهایی که هر قطره نشان از یک ارزوست
و اخرین شب از هم اغوشیم با خدا لذت می برم
و صبح اینجا را ترک کردم با تمام خاطراتش
پ.ن:این بازی بود به دعوت شیخ اجل
که اگر ۲۴ ساعت به اخر عمرم باشه چه می کنم
دعوت می کنم:همه قارچی تنهاترینم من افیون مهرداد فلانی بی جهت
+
نوشته شده در ساعت 19:47 توسط مریم
|

هیجان زده از خواب بیدار می شوم
اما دوباره می خوابم
تا دوباره نفست تن خواب زده ام را لمس کند
+
نوشته شده در ساعت 22:39 توسط مریم
|

بی تفاوت
بی تفاوتم
بی تفاوت ت ت ت ت ت بی تفاوتتتم
حالا بشین خوب نگام کن
شاید این جوری بیشتر با ما حال کردی
خدایی دیگه چاره ای ندارم جلوت
+
نوشته شده در ساعت 23:11 توسط مریم
|

|