و....
چقدر دیروزهایم را به عشق فرداها از دست دادم
و هر گز نفهمیدم فرداها کی امدند و کی رفتند
چشم که باز کردم خود را غرق در ارزوی فرداها دیدم
و چه بیهوده دست و پا می زنم
+
نوشته شده در ساعت 22:39 توسط مریم
|

کاش میشد
زباله خاطرات را هم بازیافت کرد
و از آن چیز جدیدی ساخت
پ.ن:ما جدیدا علاقه مند به موضوع بازیافت زباله شده ایم
پ.ن:خدا را چه دیدی شاید بازیافت شدیم با زندگی جدید
پ.ن:وقتی از خودم خسته می شم پرت و پلا زیاد می گم
+
نوشته شده در ساعت 23:35 توسط مریم
|

تا حالا فکر می کردم
دنیا ارثیه بابامه یه حقی ازش دارم
حالا می بینم ارثیه که نیست هیچ ....بماند
هیچ حقیم ازش ندارم....
+
نوشته شده در ساعت 18:48 توسط مریم
|

|